روزی روزگاری الاغهای دهی از پالاندوزشان ناراضی بودند و شاکی زیرا پالان دوز پالانی که برایشان میدوخت پشتشان را زخمی میکرد ، در نهایت تصمیم گرفتند که جایی جمع شوند و دعایی بکنند تا شاید پالان دوز دیگری به دهشان بیاید . دعاهایشان قبول درگاه آمد و پالان دوزی جدید وارد دهشان گشت . 

اما چه فایده که این پالان دوز هم لنگه همان پالان دوز سابق پالان راحتی بر تن خرها نمیدوخت .

باز هم تصمیم گرفتند که جمع شوند و برای آمدن پالان دوز جدید دعایی بکنند . دعایشان مقبول گردید و پالان دوز جدید هم آمد اما افسوس که باز هم پالانشان راحت نبود و پشتشان همچنان زخمی . هی جمع شده و هی دعا کردن و این پالاندوز آمد و آن پالاندوز رفت اما زخم پشتشان خوب نشد که هیچ بدتر هم شد .

تا اینکه تصمیم گرفتند جمع شوند و این بار نه برای رهایی از پالان دوز بلکه برای رهایی ازخریت خود دعا بکنند .



آغاز تصمیم های بهتر ، نقطه پایان تصمیم های بدتر است .