نه خانی امده و نه خانی رفته
گویند فردی به شهر رفته و هنگام برگشتن به روستا خربزهای خرید تا به رسم خانان به سوغات به مردم دهد در راه خستگی و تشنگی از طرفی و وسوسه شیرینی خربزه از طرف دیگر او را بر آن داشت تا خربزها را بخورد با خود گفت پوست خربزه را اینجا میگذارم تا که رهگذران بدانند خانی از اینجا گذشته و خربزه خورده است و این هم پوستهایش می باشد . پس از لحظهای چند پوست خربزه را نیز در اثر گرسنگی بخورد و به خود گفت پس از من رهگذران خواهند گفت که خانی سوار بر اسب از اینجا گذشته خودش خربزه خورده و پوست آن را به اسب خود داده و رفته و این هم تخمه هایش هست پس از لحظه ای نتواست از خوردن تخمه خربزه ها هم خودداری کند و تمامی آنها را بخورد و با خود گفت اصلا نه خانی امده و نه خانی رفته است .
سعی کن به اعمال خودت افتخار کنی ، افتخار اجداد تو ، مال خود آنها بوده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:1 توسط
|