روزی ملا خرش را به بازار برد تا بفروشد ، هر مشتری که برایش میرسید الاغش اجازه نمیداد کسی به او نزدیک شود اگر از جلو به خر نزدیک میشدند گاز میگرفت سرش را تکان میداد و اگر از عقب میامدند لگد میپراند و به هیچ وجه اجازه دیدن دندان یا سمها را نمیداد .

مردم به ملا گفتند : با این وضع کسی خرت را نخواهد خرید .

ملا گفت: قصد من هم فروش خرم نبوده و میدانسم کسی هم نخواهد خرید ، فقط  میخواستم مردم ببنند و بدانند که من با چه کسی هر روز سر کار دارم و چه زجرها از دستش میکشم .



به دنبال آرامش همه دنیا را گشتم ولی آن را در خانه یافتم . ( کنفسیوس )