لحظات
دهاتی ساده ای بساط گردو هایش را پهن کرده بود .
رهگذری از او سوال کرد که گردوها را به چه قیمتی می فروشی ؟
مرد دهاتی گفت: سه تا یک قران .
پرسید : اگر یک گردو بخواهم آنوقت چقدر می شود ؟
پاسخ داد: هیچ .
آن مرد زیرک گفت : پس از آن گردوهایت یکی به من بده . و هر وقت رد می شد یکی به قیمت هیچ میگرفت .
گردو فروش ساده دل هم یکی یکی همه گردوهایش رامفت و مجانی به آن مرد بخشید و رفت .
تک تک لحظات و زمانهای عمرمان درست مانند گردوهای آن مرد ساده دل یکی یکی و مفت از کفمان خارج میشود . شاید تک تک لحظات وقت ما قیمتی نداشته و هیچ باشد و به چشم نیاید اما وقتی جمع شود میشد سالها . و عمری که به هیچ گذشت و غافل از آنکه برای لحظه ای هم توجه به آن طرف کرده باشیم . کمی با خودمان فکر کنیم و بیندیشیم چقدر ما از لحظات عمرمان را به هیچ داده ایم .
این که چقدر زمان دارید مهم نیست چگونه آن را میگذرانیم مهم است . (لینکلن)